دلتنگی...............

شب...سکوت...ماه...اسمون...

دلم تنگ شده واست...

واسه صدات...

واسه نگاهت...

واسه صورتت...

واسه دستات...

واسه این که دوباره بغلت کنم...

نمیدونم چرا این فاصله ها انقدر زیاد و زیاد تر میشن...انگار نمیخوان من و تو خوشحال باشیم...

انگار نمیخواد ما رو با هم ببینن...میدونی...گاهی فکر میکنم دنیا با این که من و تو رو کنار هم ببینه

مشکل داره..!

دلم میخواد جلوش وایسم...دلم میخواد بهش بگم که من و تو کنار هم میمونیم...دلم میخواد بهش

بفهمونم که من و تو جدا نمیشیم!

اما...سخته...تحمل نبودنت...ندیدنت...نمیتونم عادت کنم...هر شب با رویای تو میخوابم...

صبحا به امید تو بیدار میشم...اما آخه تا کی!؟تا کی مقاومت کنم؟؟؟خسته شدم از

بس با دلتنگیام جنگیدم!پس چرا تموم نمیشه..؟

تو....م...

بگو تو هم همین وضعو داری؟؟؟.......تو هم داری دیوونه میشی؟؟؟یا ...فقط منم...؟؟؟

میترسم از این لحظه ها...

لحظه هایی که یکدفعه

تهی میشوم...

و فرو میروم

انگار غرق میشوم و دیگر تمام است

کلمات نامفهوم میشوند...

احساس پوشالی میشود...

گم میشوم

و میدانی

سخت است...

نمیدانم چیست...

هر چه هست....

دیگر تابش را ندارم!

کاش این جا بودی...

جوهر و جانم را پس میدادی

و من میخندیدم به تمام جنون هایم

کاش این جا بودی...

تا شاید با لمس دستت

باورم میشد که ستاره ام مال من است!

کاش این جا بودی

و تمام ترس ها را از دلم میشستی و میبردی!

و من بیپروایانه باز میگفتم

که زندگی خوب است

و نمیخوردم حرفهایم را

"زندگی خوب است وقتی که تو در آن هستی"

 

عشق من......................////////////

 
 

 به آغوش تو محتاجم

      به دریایی که آرومه

و هر شب خواب می بینم

         سرت تا صبح رو زانومه

          نمی خوام عاشقت باشم

      و یا وابسته ی چشمات

  ولی لبریز از دردم

       و دستای تو دارومه...

        خدایا شاهدی امشب

       همه ترس من از اینه

        که حکم شاه دل اینه:

                 کسی که باخت، محکومه!

                همین که میگم این حرفو

                   یه باره می پَرَم از خواب

                منو می بوسی آرومو

                   می گی پرونده مختومه!

دوستت دارم................؟