میترسم از این لحظه ها...

لحظه هایی که یکدفعه

تهی میشوم...

و فرو میروم

انگار غرق میشوم و دیگر تمام است

کلمات نامفهوم میشوند...

احساس پوشالی میشود...

گم میشوم

و میدانی

سخت است...

نمیدانم چیست...

هر چه هست....

دیگر تابش را ندارم!

کاش این جا بودی...

جوهر و جانم را پس میدادی

و من میخندیدم به تمام جنون هایم

کاش این جا بودی...

تا شاید با لمس دستت

باورم میشد که ستاره ام مال من است!

کاش این جا بودی

و تمام ترس ها را از دلم میشستی و میبردی!

و من بیپروایانه باز میگفتم

که زندگی خوب است

و نمیخوردم حرفهایم را

"زندگی خوب است وقتی که تو در آن هستی"