میترسم از این لحظه ها...
لحظه هایی که یکدفعه
تهی میشوم...
و فرو میروم
انگار غرق میشوم و دیگر تمام است
کلمات نامفهوم میشوند...
احساس پوشالی میشود...
گم میشوم
و میدانی
سخت است...
نمیدانم چیست...
هر چه هست....
دیگر تابش را ندارم!
کاش این جا بودی...
جوهر و جانم را پس میدادی
و من میخندیدم به تمام جنون هایم
کاش این جا بودی...
تا شاید با لمس دستت
باورم میشد که ستاره ام مال من است!
کاش این جا بودی
و تمام ترس ها را از دلم میشستی و میبردی!
و من بیپروایانه باز میگفتم
که زندگی خوب است
و نمیخوردم حرفهایم را
"زندگی خوب است وقتی که تو در آن هستی"
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:21 توسط سعید
|